|
اگر کاشفی از روی ناچاری سلام را برای آغاز صحبتهای دشوار از میان واژه ها بیرون نمیکشید حتی در آغازهایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام: جایی خواندم که یکی داناتر از ما گفته بود، دردناکتر از بیماری عشق را هیچ حکیمی به چشم ندیده و انسان دچار هر درد سختی هم باشد ، درد عشق او بر تمامی دردهای دنیا برتری دارد..گفتم شنیدیم اما ما که نچشیدیم، بگذریم... از عصر لیلی و مجنون بسیار گفته اند، گفته اند که خواستن توانستن است.اما زیبا تر آن است که نخواستن نتوانستن نیست، تنها نخواستن است.بهتر از تو میدانم و آسانتر از تو پیش بینی میکنم که بعد از خواندن این چند سطرِ آشفته تا چند روز چگونه می شوی تا دوباره تحملم تمام شود و با چند پرسش و یک تو را به خدا، این بار هم ببخش ،تمامش کنم و تمام حرفهایی را که با هزار امید و آرزوسنگفرش سیاهــی این بلاگ کرده ام یک بار دیگر راهیِ دیار فراموشی کنم و آخرش به این پرسش که:((این حرفها یعنی چه؟)) هم یک پاسخ رها کننده دهم اما پیش از تکرار این حادثه می پرسم چرا؟ جان آن خوشبختی که به قول خودت مضمون دعاهای پنهان توست،یکبار تنها در خلوتِ آن شبهایی که از هر دردی چشم بر هم نمی گذاری و خوابت نمیبرد برای این تغییر ناگهانی پاسخی پیدا کن. دیگران مگر چگونه عشق می ورزند؟چگونه می شود باور کرد کسی که من از روی قشنگترین سئوالش او را انتخاب کردم خودش نیز در پاسخ این سئوال دچار تردیدی وصف ناپذیر شده باشد.چگونه می شود کاری کرد که عشق به عادت تبدیل نشود.فرق بین عشق و عادت چیست ؟؟ همیشه با خودم گفتم همچنان ک نیمی از عشق به شهامت گفتنست، نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است و چقدر زیباست اگر کسی در میان راه حس کرد گرد و غبار سواران دشت عشق گوشه ی راست چشمش را بدون اینکه عاشق کسی باشد و دلش برای کسی تنگ شود خیس می کند خیلی راحت انصرافش را روی یک برگ زرد بنویسد و به آب روان بسپارد، اما افسوس ما همه آمدنمان را جار میزنیم و رفتنمان را پنهان میکنیم و هم پیش آن کسی که نزدش میرویم تا آن اولــی خبر از تکه ی دیگر دلمان در نزد دیگری نداشته باشد،حق با شاعران دل کنده از آدمهاست. به خدا عشق معامله ی بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ وپوچ می بخشی و آخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو میگیرند تا شاید خلاصت کنند،اما دریغ از جرعه ای رهایی، حق با توست اگر مفهوم این سطر های آشفته را در نیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی روی ابهام باشد تو هم این گونه می نویسی. صحبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و آسمون دچار اشکالس و اگر عاشق باشی که خسته نمی شوی، صحبت از آغازهاست از روزهای که مثل بازی کودک های کودکستانی قهر و آشتیمان روی هم یک دقیقه بیشتر طول نمی کشید، صحبت از عصریست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار آسانی نبود،عصر شعر درمانی، عصر نگرانیهای یک دقیقه تأخیر، عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگتر بود، عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود و بیان رنجیدن هم مجازات قهر و تنبیه چند ساعت دوری نداشت. عصر عشق، عصرِ گفتنِ دلم خیلی برات تنگ شده بود، عصر شب های ببینم چه کسی زود تر می گوید دوستت دارم، عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیاا بر سر آن که چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد،عصر شرط بندی های عاشقانه بر سر عکس هایی که دادن و ندادنشان کلــی ذوق و شوق داشت، عصر تو بیشتر دوسم داری یا من و لذت بی پاسخ ماندنش که به یک دنیا می ارزید. نمی دانم چرا اینها را برای تو نوشته ام شاید دلتنگی های چند ماهه ام ته نشین شده اند و کاردستِ سیاهی این بلاگ دادن،اما به هر حال دلم می خواهد به دوستت دارم هایمان برگردیم.یک تکه مــهِ شیری غرور دارد روزگار سپید آرزوهایمان را سیاه می کند. خوب می دانم به روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا، گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دستِ او نیست.نگذار تسلیم معادله ی دل و دیده شویم،نگذار برای گفتنِ دوستت دارم امروز که نشد باشه برای فردا را بیاوریم،نگذار غرور را بهانه کنیم.عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی های من وتو بزرگ می شود، آن قدر عاشق می شویم که تشخیصِ اینکه چه کسی عاشق ترست برای خودمان مشکل باشد چه رسد به دیگران، البته به شرط آنکه هنوزم همان کسی باشی که پاسخ سئوالِ بی جوابم را با عشــق داد. یک بار دیگر می نویسم مواظب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست ، بــاش.
پ.ن : خیلی با این پســـتم حال میکنم . فکر کنم تمام حرفهای یه آدم ...
بگـــــــــــــذریم |
|
سلام به همه دوستان
امیدوارم همیشه تو زندگیتون شاد باشید و در پناه حق. و خوشحالم که حالا در میان شما هستم . از دور دست همتونو میبوسم. اولین پست خودمو با توکل به خدا و یاری شما دوستان عزیز می زارم.
عشق...
دلهای بزرگ و احساس های بلند ،زيبا و پرشکوه می آفرينند . عشق هايی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگيز است. اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنين عشقي تواند بود؟ اين عشق ها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آيد! راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟ وانگهی عشق مگر نه بيتابی شورانگيز دل ها است در جستجوی گم کرده خويش ؟
دل از جان پرسيد که:وفا چيست؟و فنا چيست؟وبقا چيست؟
جان جواب داد:
وفا عهد دوستی را ميان در بستن است.
و فنا از خودی خود رستن است.
و بقا به حقيقت حق پيوستن است.
.................................................................................. یادمه اولین پستمو که گذاشتم خیلی خوشحال شدم اما حالا ۴ سال از اون پست میگذره ۹/۱۰/ ۱۳۸۴ اولین شروع برای یه زندگی متفاوت .آغازی که به خیلی اتفاق ها منجر شد .رخدادهای تلخ و شیرین ... که این آخریش خیلی شیرین بود .دی : خدارو شکر که همش تموم شد و من هنوز پا بر جـــــــــام
خیلی از بچه های قدیمی رفتن خیـــــــــــــــــلیاااا ولی هنوز لینکاشون تو بلاگ من هست به رسم ادب امیدوارم یه روز تمام دوستای قدیمی دور هم جمع شیم به یاد گذشته
چهار سالگیه خــــــــــزان آرزوهــــــــــــــا هم تموم شد به امید سالهای بعد |
|
دلبرکم سلام آره بازم منم.من و یه قلم ولی این دفعه می خوام یه چیز جدید بنویسم می خوام یکم از خاطراتم بگم راستش نمی دونم از کجا شرو کنم از کجا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزار از وقتی بگم .وقتایی که دلم میگرفت نوشته ات واقعا آرومم می کرد.خیلی دوست داشتم این پسر همیشه تنها رو ببینم.با شخصیتت نوسته هات عشق می کردم.همیشه واسه دوستام تعریف می کردم ک من عاشق ایت تیپ پسرام. ولی ۱٪ام احتمال نمی دادم ک مال من بشی مال تو بشم. اون روز ها گذشت.......... سه سال ازت بی خبر بودم زیاد یادت و می کردم ولی ازت بی خبر بودم. یه روز ک داشتم توی خلوت تنهائیم پرسه می زنم اومدی و به تنهاییم سرک کشیدی. هیچ وقت اون روز و یادم نمی ره. روزی ک خدا یکی از فرشته هاش و فرستاد تا برای همیشه کنارم باشه و من و از تنهایی در بیاره. هیچ وقت فکر نمی کردم دوستی مون مجال عاشقی پیدا کنه!آخه من واسه تو !!! فکر می کردم از بچه بازی هام خسته می شی و یه ماه نشده قید مترسکت و می زنی.اما حالا....... حالا میبینم که این همه گذسته و نه تنها دلت و نزدم بلکه دلتم بردم :-) وای محمدم ای کاش می تونستم بهت بگم چقدر دوست دارم. تو با من و دلم چی کار کردی پسر؟؟؟؟؟؟؟ ۱۸ مهر واسم روز شکر گذاریه.چون خدا بزرگ ترین نعمت و بهم داده.یه فرشته نعمت کمی نیست. نمی دونم محمد تو کشوری ک بوسیدن و در آغوش گرفتن عزیزترینت جرمه چطوری به عزیزترینم ثابت کنم ک دوستش دارم.
آری بهترینم من همان دخترک پرسه زن مزرعه تنهایی قلبم هستم که اکنون یک وجب خاک قلبم را ترک کرده ام و می خواهم بدون اجازه ات وارد مزرعه قلبت شوم.می خواهم مترسک مزرعه قلبت شوم تا مبادا کسی آزرده خاطرت کند.تا همیشه پاسبان قلبت خواهم ماند. تولدت مبارک عزیزترینم
|
|
دارم می رم
|
|
زماني كه عاشق كسي هستي رهايش كن اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر باز نگشت، بدان او هرگز دوستت نداشته است.
زيبا تنفست مي كنم، با همه شكنجه هايي كه برايم اگر عاشق باشم طعمِ شهد ترين زهرِ دنيا را دارد. مثل شوكراني که سقراط نوشيد و من هم با عشق سر مي كشم. تمام شهر را ويرانه خواهم كرد، وبا تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد. و من از دستِ خود،از دستِ عــــشقِ تو ،تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را ديــــوانه خواهم كرد.
ببين زيبا هزاران بار ديگه مي گم، تو را با عشق خود با دست خود، با قـــلـــبِ سرشار از جنون خود ، شبي افسانه خواهم كرد. تو زيبايي ، فقط ديوانه ام كردي ببين با عـــشـــق چشمت آخرِ سر من چه خواهم كرد...
زيبا رنجاندن خاطر من هم اصلا مهم نيست، چون انقدر خاطره هاي زيبا و قشنگي مثل شمعـــدوني هاي تو ايون ، قابل فكر هستن كه ناراحتيه من مثل سوزنِ توي انبار كـــاه گمـــه ....
پ . ن : دل تنگي هميشه از نديدن نيست، لحظه هاي ديدار با همه زيبايي.. گاه پـــُر از دلتنگيست ، كه مبادا ديدار شيرين امروز خاطــره ي تلخ فردا باشه ...
" مثل اینکه این نوشته ها تو همون دفتر بمونه بهتراز اینه که انجا باشه ... " |
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.