|
نیمه شبی بارانیست و چشمان بیدارم در این سیاهی به افقهای دوردست خیره گشته است. نمی دانم چرا دلم باز بهانه ترا کرده؛ترنم زیبای باران در دل شب چه نجوای غریبانه ای دارد. انگار قطره های باران هم می خواهند مونس دلتنگی هایم باشند من هنوز به تو می اندیشم هنوز در ژرفای خیالم رنگ چشمانت به یادگارمانده است. هنوز نگاه مهربانت را فراموش نکرده ام ای سرا پا همه راز من هنوز هم به تو می اندیشم. یادت هست که درآن برگ ریز پاییز حریم تنهایی ام را بازمزمه های عاشقانه ات شکستی و در خزانی؛خزان انگیز؛بهاری دل انگیز را به ارمغان آوردی. آن روزها هیچ یادت هست؛فقط ما بودیم و خدایی که ناظر برعشق پاکمان بود. زندگی را در گرمی دستان هم ودر تپش های بی امان قلبهایمان می خواستیم. درنگاهمان شوق بود که فریاد می زد نمی دانم تو چه بودی که شب هنگام از هجوم خیالت خواب از چشمانم میگریخت. من نور زندگی را در تبسمهای پاک تو می جستم و در نفسهای گرم تو غرق تمنای بوسه ها می شدم. مدت هاست که از آن روزها می گذرد و هنوز اسم تو از یاد تو فراموش نگشته؟ عمریست که من با خیالت سر می کنم؛دلم از این همه تنهایی و بیگانگی به تنگ آمده است. کجاست تا از دلِِ پر دردم بگویم؛از چشمان منتظرم بگویم که هنوز بر آستانِِ؛ در حسرت نگاه مهربان توست. از دل شکسته ام بگویم یا دستهایی که هنوز تمنای تو را دارند از سینه پردردم بگویم یا از سوز آهم. ره آورد عشق تو؛ درفراق بود و آتش حسرت و چشمان اشکباری که سوز پنهانی دل را خبر می داد. آن عهد دیرینه یادت را به یاد داری؟ آن روزی را که سر بر سینه ات نهاده بودم و اشک چشمانم دامن پرمهر ترا تر می کرد به یاد داری؟ پیکرم از خواهش سوزان وصالت در التهابی سخت می گداخت چه آرزوی محالی بود زندگی با تو. ما در نفس های هم؛آواز خوشبختی سر دادیم و در کوچه هایی که از عطر اقاقی مست بودند بر شاخه های سبز نوازش بوسه هایی برجا نهادیم. ایبک این منم؛دختری تنها و افسرده که همدم پنجره ای گشوده در باران است و هنوز گیسوان پریشانش به دنبالِ دست نوازشگر تو درهلهله باد می رقصد. سهم من از زندگی اینست؛یک سکوت خسته و چشمانی خیس ..... «برای تو فرزاد»
|
|
مي گذارند وان گاه كه ابرها در سوگ تنهايي خويش اشك مي ريزند دورازتوچشمانم را رو به دريا مي افكنم تا در انعكاس موج هاي ان نقش وجودت را در يابم و حرف دلم را برايت بگويم برايت بگويم كه:دوستت دارم تا حد پرستش. در وجودم غوغاست.تو مرا درياب وبدان اگر توباشي شب من مهتابي ودلم دريايي و اسمان قلبم ابي ست. بي تو هرگز در سرزمين چشمان من خورشيدي طلوع نخواهد كرد ودر باغچه لبانم هرگز گل لبخندنخواهد روئيد. بي تو زندگي برايم دخمه اي تاريك بيش نيست.
|
|
سلام به همه دوستان
امیدوارم همیشه تو زندگیتون شاد باشید و دز پناه حق. و خوشحالم که حالا در میان شما هستم . از دور دست همتونو میبوسم. اولین پست خودمو با توکل به خدا و یاری شما دوستان عزیز می زارم.
عشق... دلهای بزرگ و احساس های بلند ،زيبا و پرشکوه می آفرينند . عشق هايی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگيز است. اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنين عشقي تواند بود؟ اين عشق ها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آيد! راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟ وانگهی عشق مگر نه بيتابی شورانگيز دل ها است در جستجوی گم کرده خويش ؟ دل از جان پرسيد که:وفا چيست؟و فنا چيست؟وبقا چيست؟
جان جواب داد:
وفا عهد دوستی را ميان در بستن است.
و فنا از خودی خود رستن است.
و بقا به حقيقت حق پيوستن است. |
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.