|
سارا سلام: کم می بینمت،دوری،نیستی،هنوز نیامدی به قولت عمل کنی و چند روز پیشم بمانی تا آن بخش از حرفهائی را که فراموش کرده ام قصّه اش را بگویم، برایت تعریف کنم، ترا غمگین کنم و خودم را آرام. نمی دانی سارا همه دیگر می دانند وقتی تو باشی من زیاد با کسی حرف نمی زنم،حیف که بلد نیستم لااقل آن دفعه ئی که به بهانۀ تولد یکی از اقوام فقط کنار هم می نشینیم و کیک را می بُرند،هدیه می خرند و میدهند و بر می گردیم،جلوی اشکهایم را بگیرم. تا می نشینی جایِ پرسیدن حالت شروع می کنم،از بس که کم می بینمت،راستی نه بخاطرِتو،این تقریبا در حال به اثبات رسیدن است،چرا همۀ سارا ها زیبایند؟وجذاب و صاحب چشمانی که موج سنگینی از یک نغمۀ پاییزیِ غم انگیز قسمتی از آن را دوست داشتنی کرده است. سارا مثل من نباش،یعنی خوشحالم که نیستی،نگرانم که مبادا بشوی،مثل من نشو،سخت است اما بگذار همه فکر کنند مغروری تا شکستنی،مهم نیست به خوشبختی ات می ارزد،اشتباه من را نکنی سارا،من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم.برای هرکه دلم را لرزاند کلبه ای ساختم حتی با حصیر،سارا خسته ام برای تو می نویسم، خدا نکند تجربه کنی،دردِ بدی ست شهر به شهر و خانه به خانه هم پی درمانش بگردی هرچه بیشتر بگردی کمتر می یابی،سخت است تنهای تنها باشی بعد کسی از روی خواهشی یا اصلا از روی مهربانی نگاهت کند،نا خواسته از صبح علی الطلوع روبرویت بنشیند و چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید و یقیناً بشنود و تو مجبور باشی نگاهش کنی و حتی رویت نشود بگوئی لااقل توی اتاق من لطفاً نه،آن وقت یا روی لب یا توی دل کم کم به ته می گویند حسود، و این اصلا خوب نیست،سخت است وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصّه دار پاییزی در گلوی خاطره ات بچکانی آن را عاشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند--چون اطاقِ من امن ترین خانه برای عشق است--سارا سردرد هایم دیگر قطع نمی شود تو که می فهمی مگر نه ؟ دردم که بیشتر می شود بیشتر برایت دعا می کنم.قدیمی ها گفته اند دعای مریض ها مستجاب میشود.سارا دیوانگی ام سرریز شده است از بس عاشق و معشوق های نمیدانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتند و من از عشق تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته و اویی در قلبم داشتم که فقط برای آرزوهایم بوده. مٌردم از بس مردم بی دلیل، لذت های روزهای طولاتی عاشقیشان را به رٌخِ دردهای نهفتۀ بی قراریم کشیدند.چه کنم ؟ توی ذوقشان بزنم و فریاد بکشم به خدا من نمی خواهم با حقیقتش نمی توانم این ها را بشنوم ؟ سارا یعنی این ها می خواهند تعریف کنند یا دلِ من را بسوزانند ؟اگر اولی هم درست باشد من دیگر طاقتش را ندارم چرا همه فکر می کنند من خوشبختم،تو که خوب همه چیز را می دانی.من حتی تمامِ شکلات های ندادۀ اورا نگه داشتم و او شکلات های روز عشاق را حتی تا اخرش خورد و گفت یادگاری چه معنی دارد خراب می شود حیف است ،سارا حیف شکلات های قهوه ای بود یا عمر خاکستری من!!!؟؟؟ گناه تو این وسط چیست نمی دانم،اما فقط می دانم که این حرف ها را تا به حال برای کسی ننوشته ام تو همیشه می شنوی، یک بار هم بگو،بگو رازِ آن غمِ مرموزِ پنهان میانِ سایه روشن چشمان درشت و نجیب چیست ؟ سارا،از بچگی همیشه دوستت داشتم با اینکه می دانی من اصلا از بچه ها خوشم نمی آید.هرچه بزرگتر شدی عزیز تر شدی و حالا هم که دیگر .... سارا او تمامِ عکسهای مرا از دیوار اطاقش کند و من چند دانه عکسش را قاب گرفتم.بزرگِ بزرگ عینِ خودش و حتی تنها نامه اش را، و او احتمالاً تمامِ نامه های مرا پاره کرده،بعضی ها را هم برای تنوع گم کرده است.یادت که هست چقدر نوار پر از ترانه کردم و روی مناسبت ها چیدم برای عاشقانه تر شدنِ قصّه با هم بودنمان،تماش را مثلِ اثر انگشت کودکان بازیگوش روی شیشه با دستمال فراموشی پاک کرد.اما من چند نواراورا داخل همان کلبۀ شیشه ای گوشۀ اطاقم گذاشتم. بهترین کار را می کنی ...... عزیزاست اما پرده را از روی احساست حتی برای هوا خوردن بر ندار،سه تارت را بردار و مرغ سحر را آن جائی که به جور صیاد می رسد فریاد کن.موسیقی سلیقه ای ست من با سنتی اش چندان آرام نمی شوم اما راز سه تارِ تو چیز عجیبی ست کنار نگذار،آن را، جور صیاد را بنواز که دیگر هیچ صیادی جرات نکند حلقۀ اسارتش را انگشتر کند و گردنبند دلبستگی اش را به گردنِ مجنونی چون من بیندازد. با این که او برای بهانه هم حلقۀ اسارتی را در دستم نکرد تا که آن هائی که حلقه را سمبل می دانند او را محکوم به مجازات بی وفائی نکند، انگشترهای نقرۀمن تمام هدیه است، خودت که می دانی.نقره ها همه هدیه است از همه جز آن کسی که باید باشد. چقدر زیبا میزنی، لطفاً بلند تر تا صدایش با نغمۀ چشمانت گوشِ فلک را باز کند!چون انگار گوش فلک که دیگر انسان ها را مجازات نمی کند کر شده است. همه را بیدار کن او را، فلک را، آسمان را، خودت هم مراقب باش که مثل دختر عمۀ متولد آبانت خوابت نبرد،بیدار بمان سارا،سخت است اما نخواب، مثل من نشو،دعا می کنم بهترین های دنیا مالِ تو باشد.
معلممان می گفت اسم اولین فرشته ای که خدا خلق کرده سارا ست،سارا فرشته باش،عینِ اسمت، همین .
|
|
سلام خدمت همه دوستان عزیز امیدوارم که هَمتون خوب باشید از همه دوستان گلم که با کامنتهای خودشون باعث هرچه بهتر شدن این وبلاگ میشه تشکر می کنم و ازعزیزانی که مایل به تبادل لوگو یا لینک هستن ،خواهش میشه در قسمت نظرات بگن ،تا این کار متقابلاْ انجام بشه .شاد و پیروز باشید *******************************************************************************
من نه شاعرم که در مدح تو چکامه ای بسرایم ونویسنده ای چیره دست که زیبایی تورا به کلماتی بسپارم من با نداشته هایم به سراغت آمدم.
|
|
جاده های بارانیم قدم بزنم وچتر شکسته ی بغضم راباز کنم
می خواهم،شاعر لحظه های عشق تو باشم می خواهم غزل غزل گریه کنم و بگویم : تو همیشه طراوت شقایق قلب منی تا ابد، تا آن جا که منزل گه مرا،منزل گه آخرمرا با خاک و گِل آرایش می دهند
« بیادت می مانم تا بمیرم »
|
|
ساعت مدت هاست که ازنیمه شبِ زندگی گذشته است و ارقامی که سالهایعمر را نشان می دهند در تجربۀ سراشیبی سفر بازگشتند. می گویند تو از اوّلش هم خیال آمدن نداشتی امّا من به ساعتِ زمان چشم می دوزم تو قدری دیر کرده ای همین، امّا تهمتِ هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیتِ چشمانِ نازتو وارد نیست. بی وفائی به تو نمی آید،درچهره تو یک خبر است آن هم به من رسیدن،فقط قدری دیر کرده ای، بعضی ها که دلشان پنهانی برایم سوخته است وانمود می کنند که من نیازی به دلسوزیِ هیچ کس ندارم و خودشان هم این وظیۀ سنگین را با احتیاط هر چه تمام ترانجام می دهند.بعضی سرزنش می کنند و زیر لب، اتهام که نه افتخارِ دیوانگی ام را کنار اسمت می چینند و بعضی با تمسخر قند توی دلِ بی رحمشان آب می شود. ساعت ازنیمۀ شبِ زندگی گذشته است خیلی وقت است که گذشته است.همه فانوس ها را خاموش کرده اند و می گویند تو مرا گذاشته ای و رفته ای،اما من یقین دارم که تو بر می گردی فقط قدری دیر کرده ای،ساعت دیگر نیمه شبِ زندگی نیست. می ترسم صبح زندگی- که مرگ است-بی تو بیاید اما نه،ترس دشمن عشق نشنیده بگیر ساعت صبح مرگ و پایان زندگی هم باشد حرف هیچ کس مهم نیست به دل نمی گیرم، تو می آیی بالاخره می آیی فقط قدری دیر کرده ای .تقویم آخرین روزهای داغ ترین فصلش را مزه مزه می کند و نسیمی لطیف از سوی دوردست هائی که در حالِ نزدیک شدنند می وزد،آنان که کمی عاشق ترند و به آسمان نزدیکتر،آب و اسفند و آینه بر عشقشان می چینند و به انتظارِ عید مهرگان لحظه ها را به هم سنجاق می کنند. مسافر،محبوبِ نارنجی پوشی ست عزیز کرده شاعرانی که همیشه ارغوانی را به آبی ترجیح داده اند و نقاش هائی که هرگز گل زرد را سمبل بیزاری نمی دانند. پاییز با متانتی چند رنگ و با برگهایی که معلوم نیست پیمان شکن بودند یا پیمانۀ عمرشان لبریز شده در حال آمدن است.ساعت از...نه، تو فقط قدری دیر کرده ای، پاییز می آید تا چند ماهی شریک غصّه های نقره ای رنگ اهالیِ عاشق پیشه اش باشد. او باز هم در حالی از راه می رسد که معمای خودکشی برگهای مسافر در معادلۀ هزار رنگش مجهول مانده است و خواهد ماند،ساعت خیلی وقت است که... تو فقط قدری دیر کرده ای، تنها می شود با حسّی عجیب درست مثل نقشِ مبهم بازیگری که برای نخستین بار اضطرابِ صحنه را تجربه می کند مقدم پاییز را تبریک گفت و برای آنانی که خزان را بیش از دیگر هدیه های آسمان دوست دارند نوشت:پاییز مبارک،پاییز گوارا،یا نه سفرعاشقانه پاییز خوش بگذرد، ساعت ازشب و نیمه شب و خیلی وقت های دیگر زندگی گذشته است. همه دیگر از آمدنت قطعِ امید کرده اند و جر شمعِ چشمانِ من اینجا هیچ چیزی روشن نیست اما من می دانم می آیی. سلام پاییز،روحِ برگ ها شاد،خیلی وقت است که از شب و نیمۀ شب و حتی بامدادِ زندگی گذشته است امّا تو فقط قدری دیر کرده ای همین . |
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.