|
جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل ، و عــشـــق محکوم بود به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی
فراموشی.
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اومخالف بودند ، قلب شروع به طرفداری از عشق کرد.
آهای چشم، مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن رویش را داشتی.
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی.
وشما پاها که همیشه موافق رفتن به سویش بودید.. حالا چرا با او این چنین مخالفید ؟؟؟
همه اعضا روی برگردادند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.
و تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت: دیدی قلب ، همه از عــشــق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی
عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟؟؟
قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود.وتنها تکه گوشتی
هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند.
""...فــقــط با عـــشـــق میتوانم یک قـــلـــبی واقعی باشم...""
|
|
زیبای نازنین سلام
سلام به گلی که اردیبهشت را بهشت کرد،زیبای ما هم!درست است که در محضر پادشاهی قصر بلوریِ چشمانت هیچ گاه مجاز به طرح سئوالی نبودم و نیستم و نخواهم بود.اما امان از فراموشی، دردِ سرِ پادشاهیت دردِ سرِ فراموشی ام را صدچندان کرد و بازهم پرسیدم بگذریم از خیلی چیزها که گرچه پرسش نیستند اما علامت تعجب دارند،زیبای من، آنقدر دیوانه نخواستن و کم رنگ بودن و هرگونه بودن با منی که همیشه میگذاری یم برای بعد. و من همیشه به آدم هائی که به حالای تو تعلق دارند حسودی ام می شود،به آنانی که پشتِ خط تراوشِ کلام نقرهات می آیند و جلوی خط کنار هم بودنمان خط موازی میکشند که مبادا آخرش رسیدن باشد،زیبا ترینم،دلم می خواهد بگویی که میدانی تمام نفسهایم جور عجیبی به تو متصل است حتی به نخواستنت و من میدانم که هیچ چیز، حتی همان نخواستنِ تو به من هرگز مربوط نیست.اما بازهم به خود می بالم که می گذاری یم برای بعد های نیامده دور نه برای هیچ وقت فکرش را بکن شاید من یک روز، روزِ مبادای تو باشم و آن شاید به من حسِ نفس کشیدن می بخشد زیبا یادِ مدرسه می افتم و زنگِ نیامده سخت می آید و می رود و من روز مبادایِ تو هم خواهم شد و آن وقت آدم های حالای تو دیگر نیستند که من غصه بودنشان را بخورم.زیبای من خیلی ها ستاره شدنت را وسیله نورگرفتنشان می کنند و من فقط می خواهم ستاره بودنت را از دور به نظاره بنشینم همین. دعا میکنم یک روز مالِ حالای تو باشم،حتی اگر آن روز، روزِ مبادای دوری باشد که در تقویم های سالهای بعد گم شده است.مثلِ چیزی که می خواهی و به قول شاعری که نمیدانم کیست، در غبارها گم می شود. فرشته ترینم هر چه بگوئی عاشقانه است: خنده ات، فریادت، بغضت، اَخمت، بارانت طوفانت، تنفست همه برایم عشق است. مرا ببخش که گاهی یادم می رود داناترین ها موظف نیستند به جرم دانستنِ هر چیز کوچک و بزرگی به سئوالاتِ یک دیوانه عاشق پاسخ بدهند تمرین میکنم تا تکرار نکنم لااقل مرا برای روز مبادایت بگذار. کسی که تا ترا دارد آرزویِ داشتنِ هیچ چیز را ندارد
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هردو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.