تبليغاتX
خـــــزان آرزوهــــــا
   
 

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل ، و عــشـــق محکوم بود به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی

 

فراموشی.

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اومخالف بودند ، قلب شروع به طرفداری از عشق کرد.

 

آهای چشم، مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن رویش را داشتی.

 

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی.

 

وشما پاها که همیشه موافق رفتن به سویش بودید.. حالا چرا با او این چنین مخالفید ؟؟؟

 

همه اعضا روی برگردادند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.

 

و تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

 

عقل گفت: دیدی قلب ، همه از عــشــق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی

 

عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟؟؟

 

قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود.وتنها تکه گوشتی

 

هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند.

 

 Image hosting by TinyPic

 

  ""...فــقــط با عـــشـــق میتوانم یک قـــلـــبی واقعی باشم...""

 

                                                              

Image hosting by TinyPic

  

 

 

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد | 

 

زیبای نازنین سلام

 

سلام به گلی که اردیبهشت را بهشت کرد،زیبای ما هم!درست است که در محضر پادشاهی قصر بلوریِ

چشمانت هیچ گاه مجاز به طرح سئوالی نبودم و نیستم و نخواهم بود.اما امان از فراموشی، دردِ سرِ

پادشاهیت دردِ سرِ فراموشی ام را صدچندان کرد و بازهم پرسیدم بگذریم

از خیلی چیزها که گرچه پرسش نیستند اما علامت تعجب دارند،زیبای من، آنقدر دیوانه نخواستن و کم

رنگ بودن و هرگونه بودن با منی که همیشه میگذاری یم برای بعد. و من همیشه به آدم هائی که به

حالای تو تعلق دارند حسودی ام می شود،به آنانی که پشتِ خط تراوشِ کلام نقرهات می آیند و جلوی

خط کنار هم بودنمان خط موازی میکشند که مبادا آخرش رسیدن باشد،زیبا ترینم،دلم می خواهد بگویی

که میدانی تمام نفسهایم جور عجیبی به تو متصل است حتی به نخواستنت و من میدانم که هیچ چیز،

حتی همان نخواستنِ تو به من هرگز مربوط نیست.اما بازهم به خود می بالم که می گذاری یم برای

بعد های نیامده دور نه برای هیچ وقت

فکرش را بکن شاید من یک روز، روزِ مبادای تو باشم و آن شاید به من حسِ نفس کشیدن می بخشد

زیبا یادِ مدرسه می افتم و زنگِ نیامده سخت می آید و می رود و من روز مبادایِ تو هم خواهم شد و

آن وقت آدم های حالای تو دیگر نیستند که من غصه بودنشان را بخورم.زیبای من خیلی ها ستاره شدنت

را وسیله نورگرفتنشان می کنند و من فقط می خواهم ستاره بودنت را از دور به نظاره بنشینم همین.

دعا میکنم یک روز مالِ حالای تو باشم،حتی اگر آن روز، روزِ مبادای دوری باشد که در تقویم های

سالهای بعد گم شده است.مثلِ چیزی که می خواهی و به قول شاعری که نمیدانم کیست، در غبارها

گم می شود. فرشته ترینم هر چه بگوئی عاشقانه است: خنده ات، فریادت، بغضت، اَخمت، بارانت

طوفانت، تنفست همه برایم عشق است. مرا ببخش که گاهی یادم می رود داناترین ها موظف نیستند

به جرم دانستنِ هر چیز کوچک و بزرگی به سئوالاتِ یک دیوانه عاشق پاسخ بدهند

تمرین میکنم تا تکرار نکنم لااقل مرا برای روز مبادایت بگذار. کسی که تا ترا دارد آرزویِ

داشتنِ هیچ چیز را ندارد

  

 من و تو آن دو خطیم آری  

                                                 موازیان به ناچاری                                                  

که هردو باورمان ز آغاز          

                                                        به یکدیگر نرسیدن بود                                                   

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد | 

 

سلام

زمانی که عاشق کسی هستی رهایش کن اگر عاشقت باشد بر میگردد و اگر

باز نگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است.

ببخش که بهار است و برایت می نویسم.تو دیگر باید بهتر از خودم بدانی که

شاید بر خلاف بیشتر آدمها هیچ جوری نمیتوانم با بهار کنار بیایم

به معنا این نیست که بچگی ام کاملا ته کشید و آن قسمتش که مربوط به دوست داشتن

توست و نامش عشق است هم با سبزه های سیزده گره خورد و رفت،

نمیدانم توی کدام آب،فقط یک چیز دیگر شد یعنی یک اتفاق دیگر افتاد اتفاقی

درست مثل افتادن آن سیبی که بعدها اسمش را گذاشتند قانونِ جاذبه، اما این اتفاق

چیزی بر عکس آن بود،سیب داشت قانون نداشت،افتادن داشت اما جاذبه

هرگز،کشف هم نداشت به جای دانشمند و نیوتن هم یک محمد دیوانه داشت.

اجازه هم که نمیدهی همین حالا برایت تعریف می کنم این درسته که تمام

بهارهای رفته و نیامده یک طرف،تولد قشنگ تو هم یک طرف،این هم درست

این هم درست که در نامه های که خودم با همین دست های خودم نوشتم و

پاره کردم شان کلی با تولد تو بازی و ریاضی کردم اما یک چیز بچگی هم هنوز

مثل خون در وجودم جریان دارد عین تو،عین سُرخی ،عین درد و دل با عروسک،

هنوز هم بوی خوشی که میشنوم دوست دارم بروم سر وقت صاحبش

و اسم آن عطر را بپرسم،پس میبینی که به قول خودت هنوز درست نشده ام ،

درست بشوی که عاشق نمی شوی ،عاشقی همیشه یک جایش درد دارد،درست شده درد نمیکشد .

خیالت قرص شد عین چهره ات قرصِ ماه، قرص کامل ماه اردیبهشت ،

اردیبهشت من .

چقدر بد است که آدم دروغ بازی کند، چقدر زشت است انسان دروغ بگوید،

و چه بدتر است که عاشقی دروغ بنویسد.اما به خدا قصد دروغ گفتن نداشتم،

میدانی که میانه ام با سوژه دادن و تصمیم آخری که قرار باشد آن گونه شود که

گفته اند خوب نیست،به جان خودت که جالب است بدانی تازگی ها در خانه به

خوردن قسمش ایراد گرفته اند قصد داشتم راست باشد،یعنی اول که شروع کردم

هم، چنین حسی داشتم درست همان را اما می دانی من نه آغاز کننده ام نه تمام

کننده،خودت عین ماه شب نه، ببخش همۀ شبها مخصوصا اردیبهشت میآیی و قلم

میزنی و میروی.گاهی هم یاد میدهی که با این سی و دو اسیر قفس الفبا چه

کنم،قرار بود راست بگوییم تا وسط ها هم هوش و حواسم همین گونه بود که

راست گفتم اما آخرهایش نمی دانم چه کردی! چه شد! همان که گفتم اتفاق افتاد

و تو خواستی اینطور شود.یعنی واقعا دلت یک مقدار ابرهایش پیش من است که

میآیی و میگویی  این طور بنویس یعنی تو اصلا هنوز یادت هست چه ترانه ای

دارم گوش می کنم.((دارم از یاد تو میرم ))،نه،بگذریم... بگو تو که همه را

گفتی بگو می خواهم تاریخ بزنم.بگو بهار را نه،اما تولدت را عاشقانه از حالا به

بهار تبریک می گویم و اگر اردیبهشت توی بهار اتفاق نیفتاده بود من هرگز

اتفاق بهار را توی تقویمم نمی گذاشتم.اما بهار عاشقی من با تقویمی ست

که اولین روز سالش تولد توست پس بهار را با تولدت تحمل میکنم.

Image hosting by TinyPic  

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط محمد | 

 

خزان آرزوها

آرشیو خزان آرزوها

 

««« در اينجا جز سكوت و مرگ چيزي نيست.
خانه در انزواي سرد خود،تو را فرياد مي زند.
نمي دانم از چه دلتنگم . من در اين كوير محنت زده
مرده ام ، افسرده ام ... »»»


لینکهای خزونی

سیمرغ
شبگرد قصه ی عشـــق
دختـــرِ صـــحرا
دختران گندم
ســـروش
ديدارهـــای زيبـــا
شبهای برفی من و تو
ساکن جزیره تنهایی
هلیا
همیشه بهــار
مینا و آرش
درد و دل
آخرین ذرات موندن...
سوشیانس
زمزمه های شاعری به نام خزان
کاش میشود منو دوست داشته باشی
.() به شکوه عشق ().
آلاچیق
پرنده ی منزوی
دختری با موهای سیاه
من دیگه غزل نمی گم واسه تو
" خدا همین نزدیکیهاست "
" عشق یعنی زندگی با یاد تو ..."
به گورستان خوش آمدید!
از خاک عشق ...
خنجری برسینه
{_ سبزی فروش _}

آرشیو لينكهاي خزونــ ي

گذشته خزونی

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

لینکهای خزونی

روي خــ ط سكوت
* گـــورستونِ آرزو *
نیلــوفــر
خيال آلاچيق
گرگ بارون دیده
عمق نگاه تو
تاریــــکه ی د ل
اشکهای یخی
آهسته وحشی می شوم
نیلــوفــر
طلوع صبح امید (( دراکولا ))
اشک دل
LoVeLY QaTaR GiRLS
نهانکده عشق
نامه های بی مقصد
شاهزاده ایرانی
جادوگر

 

 

 

لوگوی خزونیا

 

 

 

 

 


كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.