|
سلام با همه قهر ،با همه كه نه ، لااقل با آبان ، با هرچه نام و عطر و ياد و نشاني از آب و آبان دارد.حالا من هيچ ،بقيه چه گناهي كرده اند،درست است حق با توست من بيخود غصه كسي را نمي خورم.چه برسد به اينكه احتمال رقيب بودنش هم باشد.خُب، بگذريم زيبا ،خيلي راحتي بي من ، نـــه ؟ نبودنِ من كلي روي بودنت تاثير مثبت گذاشته است تمام خوشي هاي عالم بر تو گذشته است مگر نــــه ؟ تمام روز به اين فكر ميكني كه چگونه مي شود قدر اين نبودنم را بداني كه جايش را به دوباره آمدنم ندهد ،اين طور نيست ؟ نه علامتي ، نه اشاره اي ، نه تك زنگي ، حتي محض خوش كردنِ اين دل بيچاره چيزي، گرچه پريشاني فكرم مدتها پيش به من آموخت كه دل براي بُردن است ولي دلي كه نَبَرَ نْدَش حتما جنسش خوب نست.چون اينجا ديگر ربطي به قيمت ندارد.تازه يك جوري عينِ دلِ شكسته ، دل برده هم قيمتش بيشتر است. چاره اي ندارم ، بهار ، زمستان را،تقويم ، سال كهنه را ،ارديبهشت ، فروردين را و شاكــي قاتلِ عزيزترين كَـــسَش را بخشيد اما تو هنوز مرا بخشيده اي،كسي را كه وجودش را به تو بخشيده بود، نمي شود خرده گرفت.توئي و عالمِ پُر از آب رنگِ عجيبت كه تصوير مبهمش از عهده ي آب رنگ ترين نقاشي هاي دنيا هم خارج است اما چه كنم دلم تنگتر از شكاف سوزن است براي ديدنت،شنيدنت و حتي فريادت ،چه برسد به بخششت ،هي مي نويسم و نمي خوانم واين نخواندن شايد تا حدي خيلي شبيه به ننوشتن است و خودت بعدِ اين همه ديوانگي ام مي داني كه چه بلايي به سرم مي آيد وقتي خواندن نوشته هايم براي تو دير مي شود و حتما لذت مي بري از شكنجه ي كسي كه به جرمِ ديوانگي تقاصِ جنونش را به بدترين وجهِ ممكن پس مي دهد و آن چيزي جز بــــي تو بودن نيست. زيبا خيال ميكني مرگ فقط اين است كه جسمي با چشم هاي بسته و قلبِ خاموش را توي يك جعبه چوبي و شيشه اي تا زير زمين بدرقه كنند و بعد اشك و خاك رويش بريزند تا آرام بگيرد و خودشان هم تا چند روز سياه بپوشند و اشك بنوشند و دسته گلي با روبان مشكي پرپر كنند و نام آن جسم را فرياد بزنند. تو ميداني كه من چه مي كشم چيزي فراتر از درد،بالاتر از زجر، سنگين تر از سوارشدنِ اورستي بر شانه اي ، مي داني و مي خواهي كه همين گونه باشد.و اين خواستنِ تو تنها نفسي است كه مي گذارد بنويسم و برات تصوير كنم.خودت حالم را مي داني چه با تشبيه ، چه بي مثال ،قصه مي گويم ، بي خود حوصله ات را سر مي برم.تو كه نميشنوي يعني نمي خواهي كه نوشتنم را بخواني ، اين بار دوم است كه مي نويسم ببخش ،اين را هم نبخشيدي لااقل اصلِ كاري را ببخش . به خدا ، ادب شدم ، تولدت نزديك است، بد است غريبه ها فكر كنند ميانه ي ما جوري است كه تولد تو هم اثر نمي كند، باشد من پيشِ هر كس كه بگويي و بخواهي مي گويم و مي نويسم كه بــــَــدَم ، كه تقصير من بود ،كه من چو ديوانه ي توأم خطرناكم يعني ممكن است دست به كارهائي بزنم كه دور از خُلقِ آدميزاد است و از روي هر چه كه بگويي جريمه بنويسم و مي نويسم من تنبيه شدم ، باور كن ،به عاشقي بينِ ما ،به اسمت و قسم نخوردن جانت ، به تقدست ،به ارديبهشت قسم ، پَر نه ولي پر پر مي زنم زيبا ، تا بخششت ، تا باز گشتت ، تا پايان سفرت . اين حق من نيست اگر بود ادا كن لطفا كافي ست. آه مي كشم زيبا آنقدر آه تا همان كسي كه تو را در اولين روزِ ماهت به من داد دوباره تو را به من بازگرداند.كسي كه هنوز تاريخِ تقويمش سال گذشته است ، چون تو تحويلش نگرفته اي، سالش هم تحويل نشده است .
الهي كسي كه مرا از چشمِ تو انداخت از چشم خدا بـــيـــفتــد. »«»«
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم حالتون رو نميپرسم .نميدونم چرا ! ولي آرزو مي كنم خوب باشيد نمي پرسم چه خبر ! ولي اميد وارم فقط خبراي خوب تو دفتر زندگيتون باشه دو دل كه WorD رو باز كنم يا نه.نميدونستم ميتونم چيزي بنويسم يا نه .چون اولين باري باري بود كه ميخواستم تو بلاگ در مورد تولد بنويسم.نوشتن درمورد تولد اصلا سخت نيست.ولي اينكه تولد تولد خودت باشه.نوشتن در اين مورد برام سخت بود.تا اينكه گفتم مينويسم هرچي كه به فكر اومد .اولش فقط ميخواستم بنويسم ((( تولدمه ، ولي اي كاش نبود ))).نوشتن يكي از راههاي كم كردن دل تنگي هاست.حدااقل برا من كه اينطوريه. يادم مياد پارسال فقط يه نفر بود كه بهم تولدم رو تبريك گفت و يه چشن كوچولو هم برام گرفت.ولي امسال شما ها هستين. و به جز شماها كسي رو ... و شايد همين باعث شد تا اينكه امروز بنويسم. هجدهم مهر سال يك هزار و سيصد و .... دهم اُكتبر سال يك هزار و نهصد و .... اما ... امروز هجدهم مهر سال يك هزار و سيصد و هشتادو پنج دهم اُكتبر سال دو هزارو شش من ، م. ح. م. د متاسفم از اينكه امروز تولدم هست.متاسف از اين كه بدون هدف در تلاطم هستم. متاسفم از اينكه در اين همه مدت سال خودم رو نشناختم و در غفلت به سر ميبردم متاسف از اينكه ... وقتي با خودم مرور ميكنم گذشته هامو اعصابم خورد ميشه.ديوونه ميشم، چرا ؟؟ چون مهم نبودم ، نتونستم كاري بكنم نه برا خودم نه برا ديگران. اصلاً تونستم جواب خوبيهاي ديگران رو بدم، تونستم جبران كنم ؟؟؟ و صدها چرا و اما و حسرت ديگه ... ! اصلا نمي دونم چرا اين حرفها رو اينجا ميگم و برا چي ميگم ! ؟ ! پس بهتره بازهم سكوت كنم.
اي كاش ، اي كاش همچين روزي از تقويم ها كنار گذاشته ميشد ...
آخرِ خط زندگي اين نفسهاي آخره وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير ميشم وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم اين آخرِ راهِ ديگه بايد كه تنها بميرم تنها تو اوج بي كسي تو غربت آروم بگيرم بايد برم بايد برم ، بايد كه بي تو بپرم آخ كه چه سنگين ميزنه اين نفسهاي آخرم سكوت من نشونه ي رضايتم نيست ،ميدوني گلايه هامو ميتوني از تو يه چشمام بخوني بگو آخه، جُرمم چيه كه بايد اين جور بسوزم هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم ... نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو به ساده بودنِ منو به اون دلِ سياه تو به اون دل سياه تو خداحافظ ... دلم خيلي وقته گرفته
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.