|
عزیزم : تو درخت همیشه سیز عاطفه هستی ،برگهای زرین وجودت از فردایی دوباره با من سخن می گوید و من می دانم که با تو امروز ،همان فردای زیباست. نگارم در باورم ، تو فرصت سبز حیاتی ، تو زمزمه شقایق ها ، نغمه پرستو ها و فریاد شاپرکهایی. تو طراوت گمشده ی احساسی و من خوب می دانم که با تو آموخته ام چگونه باید محبت ها را از نگاه ها خواند.عشق را معنا کرد . ستاره ها را چید و با دسته گلی از بهار به چشن عاطفه ها رفت. بگذار بگویم آنگاه که ساز دلـــت را با محبت می نوازی و هنگامی که تمام آرزوها و رویاهایم را در کنارت می بینم تورا می ستایم . پس بگذار بگویم خداوندا : هیچ آسمانی را بی ستاره و هیچ دل عاشقی را بی امید مگذار .
|
|
بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی بهانه سلام. پاییز گوارای وجودِ نازنینت نازنینِ من ،با روزهای مانده به آغاز چه میکنی ؟راستی چرا هرچه می شمارم تولدت نمی شود،کاش می شد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم ... هر روز روز تولد تُست،هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند،غنچه ی سپید مریمی عاشق،عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد.هر وقت آسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را که کم کم رنگ می بازند به هوای آمدن تو تازه می کند و هر وقت می آیی و دلم می خواد بمانی اما می روی. من و پاییز قرار گذاشته ایم به آن سه فصل دیگر هم سپرده،امسال زودتر تولدت می شود،لطف می کنی کمی زودتر کبوترانِ هلاکِ چشم به راهِ صحنِ خیس از اشک دلم به آرزویشان برسانی . زیبای من،ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه،دیوانه ی برق نخستِ نگاه تو ام با یک جور بی تابی از نوعِ بی بازگشتش.می دانی که چه می گویم تنها تو می دانی،دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی توانند. فدای انعکاس فروغ بی نظیرِ چشمانِ روشن معصومت بشم،دلم تنگست برای خودت،تولدت،جادویت،سرزنشت هر چه به جز سفرت. بگذار پرنده ی سرگردان نگاهم در پناهِ آلاچیق مژگانِ مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده،خاموش نـــه ، شعله ورترش کن. من کلبه ی خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنسِ پناهِ پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عـــــاشق ترین پروانه ات بودم،مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی، چه نــخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه ی خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حّس پروازمرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ، ثانیه ای در این دنیا باشد و کسی که در تالارِ انتظارِ سرنوشت، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده اســـت ¤¤¤
تو بخواي،نخواي، مي موني پيش من تو سرنوشتم. |
|
Sos
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.