|
یه اتفاق...: شب بود ٬ روی زمین دراز کشیده بود و چشم دواند تا آسمان ٬ اما هیچ ستاره ای ندید. کوهی از غم نشست توی دلش ٬ با
خودش گفت :پس کو ستاره؟ کو ٬ کور سوی امید که می گویند در تاریکترین شبها هم می تابد ؟ فکر کرد این گم شدن برایش آخر راه
است ٬ به پهلو غلتید تا راه نفسش باز شود که پایش به چیزی خورد و تکه پار چه ای را که با چوب روی سرش چتر کرده بود افتاد.
چشمش به آسمان پر از ستاره افتاد و ستار قطبی که چون الماسی در دوردستها سوسو می کرد،را ديد كه به او چشمك ميزد و اونجا بود
كه گفت : خدايا : مرا در اين وادي با شب هاي غريب و دل آزارش در برابر تمام سختي ها و نا اميديها ياري كن و اسير لذت ها و زيبايي هاي دنيوي مكن ! |
|
با اون همه غرورم ،پيشه همه ي بديهام چه جوري بازم صبورم . ميدونم واست سواله ؟؟ كه چرا پيشت حقيرم دور ميشي منو نبيني ،، باز سراغت رو ميگيرم ... ميدوني چرا هميشه، من بدهكار تو ميشم ،،وقتي نيستي ام يه جوري با خيالت راضي ميشم . چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام ،ميميرم اگه نباشي بـــي تو من بدجوري تنهـــام .. ميدونم يه روز ميفهمي ، روزي كه دنيا رو گشتي .من چه جوري تو رو خواستم ... تو چه جور ازم گذشتي. چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام ،ميميرم اگه نباشي بـــي تو من بدجوري تنهـــام ...
چاره اي جز اين ندارم
آخه من بد جوري تنهام
ميميرم اگه نباشي ...
|
|
سلام صاحبِ بزرگترين كارنامه ي دنيا : از هر اسم لااقل تو يكي داشتي و در كارنامه ات دستِ كم هر اسم يك بار رقم خورده بود اما يقين دارم هيچكدامشان به زيبائي لحنِ من به تو ،دوست دارم نگفته اند.گفتم اگر به همين منوال پيش بروي كه رفتي من از همه اسم هاي دنيا متنفر مي شوم و شدم،زيبا،كشف نشده ترين جزيره ي ساحلِ بي صخره ي اقيانوسِ سرريز ،از صدفِ قصرِ سرخِ روياهايم،يكي چند روزي مانده به بهمن،،طلائي ترين نقطه ي ظهر دلم هوايت را كرد و فارغ از اينكه تو با اين دلتنگي چه خواهي كرد و با كدام بخش از هواي پُر از بهار نارنجِ ارديبهشتي ات پاسخم خواهي داد،دلم را زدم به حادثه،حوصله كردي بعد از سه زنگ اجابت كردي،تمناي بلند و يلدايي رنگِ اين دلِ تنگ را و به جاي كلمه ي مرسوم پاسخ گويي تلفنت اسمم را زيباتر از هر موجودي تويِ اين دنياي بي رحم صدا زدي و من ماندم كه چطور مي شود از ميان اين همه سيم وفرستنده و خط،قلبي را با بيشترين ريشتر لرزاند بدون اينكه شيشه اي حتي تَرك بردارد ؟! همه چيز يادم رفت دلتنگي،اسمم،خاطره هاي ديروز،تنفر از آن اسم ها،و اينكه چه كسي پشت كه نه،روي خط است. زيبا ظرفيت ميخواد تجربه ي لحظه اي با تو بودن از دور اما پركشيدن تا اوج،انگار كسي در كمال امنيت سوار بر موجي كه همه به دوامش شك دارند آسوده تر از سوار شدن در يك كشتي آرام اقيانوس به اقيانوس سفر كند،زيبا مي دانم خواسته ام عينِ اين است كه كسي بخواهد ماه را از آسمان بچيند و روي طاقچه ي اطاقش جلوي آينه و كنارِ شمعدان بگذارد،اما تو بگو من اگر تو را داشتم به كجاي اين دنيايِ پر غوغا بر مي خورد و تو اگر مالِ من بودي ديگر چه چيز جز امنيت مي ماند كه شبانه هاي من را با دعا به خدا پل بزند.ببخش حسِ زياده خواهي فطري ست چه برسد به اينكه معشوق تـــو باشي،گمان مي كنم اگر تمامِ چشم ها به اتفاقِ تك تكِ دست ها آسمان را به مهماني التماس و قسم ببرن باز هم چون تو از سرِ تصوراتِ من هم زيادي،خيالِ داشتنِ ترا كه نمي دهند هيچ فمي ترسم آن را هم از من بگيرند. چقدر قلبم وقتي دوستت دارم تير مي كشد و اين چه نعمتيه ! شايد اگر به قلبي هزار گلوله شليك كنند تنها به اون تير بخورد اما به اين سادگي ها تير نمي كشد.اين تنها مختص درد عاشقي كشيدن براي توست كه به قولِ حافظ (( دردِ عشقي كشيده ام كه مپرس))،اما تو بپرس،يك سوال بپرس؛كه با يك كتاب بگويم،چقدر با يك كلمه ات طوفان به پا مي كني و با ديگري آفتاب مي كاري. باران هم كه عضوِ ثابتِ ديوانگي هاي محمدِ توست.فصل هايم را مي سازي و لحن امروزت اصلا طعمِ زمستان نداشت،سردم نيست.هر كس مي لرزد محضِ خاطرِ بي رحميِ كسي ست كه معشوق اوست و او را لرزانده است.آرام آرام سال دارد از نردبان كهنگي پايين مي رود و هفت سين و سنبل و بنفشه و عيد كه كمي بگذرد تـــولد توست،از حالا به بعد از هر روز به علامت يك روز نزديك تر شدن به چراغانيِ زندگي ام يك ستاره روي ديوارِ اطاقم مي كشم پايين آن بخشي كه هنوز نديده اي، اما حروف اسمت با سرخ حك شده است و تو زردش را داري،شمارشِ معكوس مي كنم تا آمدنت نود و شش روز ، نود و شش روزِ ديگر مانده تا ... از همين حالا مبارك. خیلی طولانی شد ولی ،می ارزه
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.