|
سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع آن قدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد همه حدس ميزنن كه نوشته هام تكراريه ،همه ميگن كه چقدر عين هم مي نويسي؟! ولي بزار همه بدونن براي عوض كردن لحن و رنگ چشم و اشكايي كه مثل مــِه روي نوشته هام ميغلطند بايد معشوق رو عوض كرد. دلم ميخواد جوري كه به گوشِ تمامـــــشان برسد، فرياد بزنم نه او را عوض ميكنم و نه عوض مي شود. پس داستان همچنان ادامه دارد...
بارها درد كشيدم و گفتم كه در مسير عشق حتي اگر به بهانه ي نگاه كردن به پشت سرت هم برگردي عاشقي ات نا دنيا، دنياست زير يك سوال پــُررنگ و بي جواب مي رود، عشق معامله نيست كه اگر قيمت مناسب بود، به اندازه ي كافي هديه بدي و بماني، و اگر روبانِ نقره اي رنگ جعبه ي هديه اش يك تايِ اضافي داشت زير همه چيز بزني و بري . اينهااا كه زياد درد نيـــــست آيا ؟؟؟ من جام قــُرصِ قــُرصِ و به اين سادگياا كه هيچ، با همه سختي ها هم نـــــــــــــــــــمي افــــــــــــــــــــــتم. بزار همه فكر كنن كه تسليم شدم ورفتم. تو هم به كسي چيزي نگو plzمخصوصا به خبر چينها كه دنبال خبر مي گردن تا بين من و تو رو ابري كنن.هرچي بد گفتند بگو كه ميشناسمش، پسره ديونه !... آخر سر دست از سرم برداشت يه وقت نكنه بقيه اش رو مطرح كني. چقدر بده كه بزرگ مي شيم،يعني قدمون، شناسنامه هامون، كلاس درسي مون، اندازه ي لباسامون،اما خودمون كاش همون اندازه صادق مي مونديم كه فكر كنم نمونديم، هرچه سايزها بزرگتر شدن ما به قول عاميانه آب رفتيم . نمي دونم اين نوشته هارو براي خودم مينويسم يا براي خاطرات امرو ز و ديروز بچه ها.. خلاصه كه ما تو بچه گيمون حرف راست رو مي شد از زبونمون شنيد اين شديم ، واي به حال بچه هايي كه هنوز بچگي رو پشت سر نگذاشته ،عين بزرگترها شدن !! دلم عجيب براي فردا كه نه، بي فرداييمان شور مي زند امه چه فايده، اون اتفاقاتي كه نبايد مي افتاد مدتهاست براي همه افتاده، اتفاقي كه بزرگ و كوچك سرش نمي شه و هرچه سر راهش باشه درو ميكنه ... عشق ، حقيقت ، تپيدنِ تندِ قلب ، آه و درد آشكاراا . اين اتفاق ها براي تو هم افتاده ؟؟!! تو يكي از شباي مهر ماه پارسال از يك نداي آسماني جوابي رو گرفتم، كسي كه دو رو دارد براي جستجو يكرنگ نيست و هيچ دفاعيه اي براي كسايي كه توي ذهنم بود پيدا نكردم، دروغ چرا ، اصلا تلاشم نكردم. شايد اينجا هم براي پي بردن به اشتباه جاي بدي نباشه، شايد بايد بگم خدايا شكرت كه اينجا فهميدم ، اينجا فهميدم شايد اگر ديرتر مي شد ديگه هيچ راهي براي تشخيص آخر و اول هيچ خطي نبود. به قول قديميا كه من هميشه منكر حرفشون بودم قســـــمت ، قسمت شايد تا ديروز در ذهن من سيبي بود كه تو زنگ تفريحاي كودكانه ام گاز نمي زدم تا بشه با كسي شريكش كرد. اما حالا لـــــــــمــــس ميكنم ،قسمت شايد معني اش يه جور عوض شدن تقدير و حادثه در سر نوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بدون آنكه خودش بخواد و تصورش كنه باشه.. مثل بي وقت به دريا رفتن ، بدون اجازه كاري كردن و حسي كه تو رو به دريــــــا مي كشونه... حرفام زياده اما اگه اينجوري باشه فكر كنم بايد يه ده بيست صفحه اي تايپ كنم. اما فعلا كافيه. ديگه هم دستاي من خسته شدن هم چشماي شمااا.
هركس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم تا هردو دروغ گفته باشيم
پ ن : شب زنده داري هم عالمي داره |
|
چه گویم ... از تمامی دیده ها و نا دیده ها... ! و حتی دفترهای بسته شده نیز مرا به آرامش نوید نمیدهند ! آفتاب نیزدیگر رمقی برای عمق یخ بسته وجودم ندارد چه توانم کرد.....! دردها ناگفتــنــیست و آری ... زیبایی ها پایان پذیر ؟
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.