|
برای تو می گویم ای نشسته در وادی ظهور، برای تو که آتش عشق من ازتو بود برای تو که پاک و بی تکبری. برای تو که شاعر شعر منی. در شب تبدار ذهن من امید درخشش چراغی نبود. در سرمای یخ زده ی قلب من جرقه ایی زشعله ی نگاهی نبود، من بودم و من بودم و من تصویری آشنایی صدایی نبود، قصه ی من همین بودو بس کاغذی سفید و بی نشانه بود. هر لحظه خوب من که می زنی نفس، بدان که تکرار من تویی تویی و بس پایان ندارد عشق گرم تو پایان عشق تو مرگ است و خاک گور من.
|
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.