|
یه اتفاق...: شب بود ٬ روی زمین دراز کشیده بود و چشم دواند تا آسمان ٬ اما هیچ ستاره ای ندید. کوهی از غم نشست توی دلش ٬ با
خودش گفت :پس کو ستاره؟ کو ٬ کور سوی امید که می گویند در تاریکترین شبها هم می تابد ؟ فکر کرد این گم شدن برایش آخر راه
است ٬ به پهلو غلتید تا راه نفسش باز شود که پایش به چیزی خورد و تکه پار چه ای را که با چوب روی سرش چتر کرده بود افتاد.
چشمش به آسمان پر از ستاره افتاد و ستار قطبی که چون الماسی در دوردستها سوسو می کرد،را ديد كه به او چشمك ميزد و اونجا بود
كه گفت : خدايا : مرا در اين وادي با شب هاي غريب و دل آزارش در برابر تمام سختي ها و نا اميديها ياري كن و اسير لذت ها و زيبايي هاي دنيوي مكن ! |
|
خزان
آرزوها آرشیو خزان آرزوها |
![]()
|
|
لینکهای خزونی
|
| لینکهای خزونی |
|
|
|
|
|
|
لوگوی خزونیا
|
|
|
|
![]()
كليه حقوق اين سايت متعلق به خـــزان آرزوهــــا مي باشد و استفاده از مطالب ، تنها با ذكر منبع بلامانع است.